هیرومبا

30_tish.jpg (29561 bytes)

در گفت و گو با مهرداد قدردان، پژوهشگر زرتشتی:

«هیرومبا»، «سده» است اما در فروردین‌ماه



یسنا یزدانی :

«هیرومبا»، جشنی كهن است كه در میان گروهی از زرتشتیان، در روزهای پایانی فروردین‌ماه برگزار می‌شود. جشنی، كم‌وبیش مانند جشن سده، كه با آتش‌افروزی و آیین‌های ویژه‌ای همراه است.
گمان‌های بسیاری بر این جشن، برده‌می‌شود، اما نزدیك‌ترین گمان، این است كه آیین «هیرومبا» همان آیین «سده» است كه در فروردین‌ماه برگزار می‌شود.
برای واكاوی آنچه درباره‌ی «هیرومبا»، یكی از آیین‌های نه‌چندان كهن زرتشتی، شنیده‌بودم،‌ با مهرداد قدردان، پژوهشگر زرتشتی به گفت‌وگو نشستم.
 او گفت:‌ «پس از یورش تازیان و پس از مهاجرت‌هایی كه به كشورهای دیگر روی داد، گرفتن كبیسه از یاد رفت. بنابر واپسین گاهشماری كه به امروز رسیده، جشن سده در روز اشتاد و آذرماه بنابرگاهشمار قدیم گرامی داشته می‌شده‌است.»
«قدردان» به ٢٠ سال گذشته برگشت و گفت: «‌نزدیك به ٢٠ سال پیش، اشتادایزد و آذرماه بنابرتقویم بدون كبیسه با ٢٥ و ٢٦ فروردین‌ماه همزمان بود و هیرومبا در چنین تاریخی جشن گرفته می‌شد.
به گفته‌ی وی،  اگر این جشن همچنان بنابر همان گاهشمار  برگزار می‌شد امسال هیرومبا، باید در روز 22فروردین‌ماه برگزار می‌شد.
«قدردان» گذری به دوران كوذدكی زد و داستان «هیرومبا» را آن‌گونه كه در كودكی و نوجوانی دیده بود بازگفت. آیینی كه هرچند امروزه كمی ظاهرش با گذشته، تفاوت یافته اما هرچه باشد، هیرومبا، هیرومبا است.
او خاطرات روزهای نوجوانی‌اش را چنین برشمرد: «پسین روز ارد از ماه فروردین‌ماه، زرتشتیان به پیرهریشت، یكی از زیارتگاه‌های زرتشتیان در یزد می‌رفتند، همه، نذر داشتند، سفره‌های آیینی می‌انداختند و دوستان خود را به سفره‌ی یكدیگر فرامی‌خواندند. اما هم‌اكنون اوضاع كمی دگرگون شده، در گذشته، بزرگان بیشتر می‌آمدند، همه با الاغ می‌آمدند و هیزم را با الاغ به بالای كوه می‌بردند، اما از ٢٠ سال پیش تاكنون، همه‌چیز دگرگون شده و تنها یك الاغ آن هم به گونه‌ای نمادین،  هیزم می‌آورد.»
به گفته‌ی مهرداد قدردان، سپیده‌دم روز بعد، یعنی روز اشتادایزد، ساعت ٤ بامداد، همه از خواب برخاسته، همراه و همازور با یكدیگر، اوستای گاه «اوشهن» را می‌خواندند،  سپس و بیابان‌های پیرامون پیر هریشت رفته و بوته‌های هیزم كه "غیزل" نامیده می‌شد را كنده و گردآوری می‌كردند.

از دور، از پشت تلفن هم می‌شد احساس كرد كه قدردان لبخند بر لب دارد، لبخندی شیرین كه گذشته‌ها را به امروز، پیوند می‌دهد. او می‌گوید: «البته جوان‌ترها هیزم‌ها را می‌كندند و چون تجربه نیاز دارد، این بزرگ‌ترها بودند كه  هیزم‌ها را روی هم می‌گذاشتند، محكم آنها را به هم پیچیده و بر پشت الاغ‌ها می‌گذاشتند.»
قدردان به بانوانی كه در پیر، چشم به راه بودند، اشاره كرد و گفت: «در خیله‌ها همسر كسانی كه به بیابان رفته‌اند، چشم به راه می‌ماندند، سیرگ، پشمك و ناشتا(:صبحانه) آماده می‌كردند تا از كسانی كه زحمت كندن و آوردن هیزم را بردوش داشته‌آند پذیرایی كنند. همچنین شماری از مردهای خانواده نیز همراه با آنان در خیله‌ها می‌مانند تا خوراك نیمروز را كه  آبگوشت بود،‌ بار بگذارند.»
مهرداد قدردان، از غیزلی‌ها گفت و نقش مهم جوان‌ها در آیین هیرومبا. وی افزود:« هیرومبا نیروی محرك جوانان بود و پیشكسوتان و بزرگان تنها در این آیین آگاهی و تجربه می‌دادند. خیله‌ی جوانان هم خیله‌ی ویژه‌ای بود و خیله‌ی “غیزلی‌ها” نامیده می‌شد.»

قدردان در این بخش از جوانانی گفت كه چوب می‌خوردند، یعنی با چوب، كتك می‌خوردند. او چنین ادامه داد: «پس از خوردن ناهار، جوان‌هایی كه برای بار نخست به گروه غیزلی‌ها پیوسته بودند، یا افرادی كه تازه داماد شده بودند، را چوب می‌زدند و خانواده‌ی آنها باید با شربت از دیگران پذیرایی می‌كرد و پس از آن، همه به سمت ده راهی می‌شدند.»‌

وی از كسانی گفت كه هنوز آن‌اندازه بزرگ نشده‌بودند كه به گروه غیزلی‌هابپیوندند. مهرداد قدردان دراین‌باره، گفت: «نوجوانانی كه هنوز آن اندازه سن نداشتند كه در گروه غیزلی‌هاجای بگیرند، از بامداد، در یك كار گروهی كه نشانه‌ی همازوری بود، به در خانه‌ی همه‌ی افراد ده می‌رفتند. آنها بردر هر خانه‌ای این چكامه را می‌خواندند: شاه و شاخ ارمنی/ هر كه شاخی بدهد/ خدا مرادش بدهد/ و هركه شاخش ندهد/ و خدا مرادش ندهد، از هر خانه‌ای ٢ شاخه‌ی انار یا توت را گردآوری كرده و در محل آتش‌افروزی می‌بردند،  این شاخه‌ها به در همه‌ی خانه‌ها برده می‌شد و آن را نشانه‌ی بركت می‌دانستند.»

«قدردان»، به دیگر جوانان كه در همین هنگام، به جایگاه افروختن آتش رسیده بودند اشاره كرد و چنین گفت: «غیزلی‌ها، غیزل می‌آوردند و دانه دانه بارهایشان را از الاغ خالی می‌كردند. سپس جوانان غیزلی‌ و بزرگ‌ترها، در ٢ ردیف جلوی خرمن هیزم می‌ایستادند، یك تن خدابیامرزی تك‌تك تازه درگذشتگان و همه‌ی درگذشتگان ده را داده و برای روان آنان آرامش آرزو می‌كرد و پس از آن، همه صدا درمی‌دادند، هیرومبا.»
 به گفته‌ی وی، پس از آن، موبد با آتشی كه از آتش‌ورهرام آورده‌بود، هیزم‌ها را روشن می‌كرد و از آن پس تا شب به شادی می‌گذشت.
وی گفت: «بامداد روز پس از افروختن آتش، كمی از آتش زیر خاكستر، از آتش افروخته‌شده در روز پیش، توسط بانوی خانه، برداشته‌‌می‌شد. بانوی خانه، با ریختن كندر و اسفند، بوی خوش در فضا می‌پراكند. پس از پراكنده‌شدن بوی خوش، آتش به جایگاه آتش ورهرام بازگردانده می‌شد. موبد كمی از آتش را برمی‌داشت و همه را در یك آتشدان گرد می‌آورد. سپس بخشی از این آتش گردآوری شده در آتشدان را به نشانه‌ی همازوری، به آتش ورهرام می‌رساند.
وی افزود: «در این شب و شب پس از آن، جوانان ده از محل افروختن آتش به دو گروه دسته‌بندی شده و هركدام، به محله‌ی بالا و پایین ده می‌رفتند. پس از آن هرگروه، به درخانه‌ی همه‌ی درگذشتگان می‌رفتند. به آنها خدابیامرزی داده و از آنها آجیل می‌گرفتند. آجیل‌ها را جوانان در دستمال كمری خود می‌ریختند، سپس چكامه‌ای خوانده و از واپسین منزل، هر دوگروه، باهم، با شربت پذیرایی می‌شدند.»
از مهرداد قدردان، پیرامون معنی و مفهوم واژه‌ی «هیرومبا» پرسیدم كه او به پژوهش و نتیجه‌گیری خود اشاره‌كرد و گفت: «هیرومبا به‌گونه‌ی روشن معنی نشده‌است، اما به گمان من، هیرومبا از واژه‌ی هیربد گرفته شده. از آنجا كه هیربد به كسی گفته می‌شود كه آموزش می‌دهد، پس بخش «هیر» معنای «آموزش»، می‌دهد و «اُم» به معنای «مال من» است. «با» نیز  معنای «باشد» می‌دهد. در نتیجه، واژه‌ی هیرومبا را می‌توان  «آموزشی برای من»  برگردان كرد. فلسفه‌ی این نام، در این است كه من، به یاد كسی كه در گذشته در ده من بوده، باشم و یاد این شادروان، در خاطر من باقی بماند.»
پرسشی كم‌وبیش ذهن مرا به خود مشغول كرده‌بود؛ پیرامون شوند برگزاری آیین هیرومبا، پرسیدم و این‌كه چرا این آیین تنها در ده شریف‌آباد برپا می‌شود كه  در پاسخ، قدردان به زمان یورش تازیان به زرتشتیان اشاره كرد و گفت:« پس از مهاجرت‌های بسیار، موبد موبدان در ترك‌آباد ساكن شد، كه در كنار این روستا، روستای احمد‌آباد و شریف‌آباد قرار دارند و به‌ گونه‌ی یك مثلث هستند. پس از اینكه ترك‌آباد از بین رفت و اهالی احمد‌آباد نیز به شریف‌آباد آمدند، تنها روستایی كه این آیین را برگزار می‌كرده‌و می‌كند، شریف‌آباد است.
 قدردان به گمان‌های دیگری همچون شیوه‌ی برگزاری آیین هیرومبا  گفت: « گمان اینكه هیرومبا، سده‌‌ای است كه به شوند(:دلیل) محاسبه نشدن كبیسه در  فروردین‌ماه برگزار می‌شود‏، بیشتر است.»
هیرومبا از ٢٠ سال گذشته تا كنون دگرگون شده، وانت‌ها جایگزین الاغ‌ها شده‌اند و دیگر بیشتر مردم با اتومبیل به پیر می‌روند تا با الاغ و پای پیاده، اما باید به یاد داشته باشیم كه هیرومبا، هیرومبا است و نیروی محرك این آیین جوان‌ها هستند كه از تجربه و آگاهی پیشكسوتان استفاده می‌كنند، آیینی كه هرچه باشد، بخشی از گذشته‌ی ماست كه باید بی‌كم و كاست، به آینده منتقل شود.

23_ghi.jpg (46760 bytes) 21_tish.jpg (45710 bytes)

11_ghi.jpg (44662 bytes)

11_tish.jpg (48480 bytes) 14_ghi.jpg (47511 bytes)
20_ghi.jpg (34502 bytes) 26_tish.jpg (52325 bytes) 9_ghi.jpg (38231 bytes) 27_tish.jpg (66710 bytes) 15_tish.jpg (39390 bytes)

 

قصه هیرمبا

مهرداد قدردان   

۲۵ فروردین ۱۳۸۸

         
 

در شریف آباد، یزد

 
5_tish.jpg (60219 bytes) 16_ghi.jpg (38994 bytes) 16_tish.jpg (40211 bytes) 18_tish.jpg (59370 bytes) 19_tish.jpg (52159 bytes)
9_tish.jpg (54490 bytes) 28_tish.jpg (39107 bytes) hiromba0.jpg (18894 bytes) Hiromba.jpg (49070 bytes) 27_ghi.jpg (38755 bytes)
         
         
 

در مزرعه کلانتر، یزد

 
21_him.jpg (43743 bytes) 23_him.jpg (41254 bytes) 10_mo.jpg (33328 bytes) 12_hm.jpg (30856 bytes) 3_him.jpg (29746 bytes)
 با سپاس ازhttp://vcn.bc.ca
6_mo.jpg (37667 bytes) 3_mo.jpg (24984 bytes)    
 

آیین-هیرمبا

روزهای 25 و 26 فروردین ماه، در پیرهریشت و روستای شریف آباد اردكان، آیینی كهن و باستانی توسط زرتشتیان برگزار می شود. آیینی كه امروز و بعد از گذر سالها، شاید خلاصه تر شده و كمی تغییر نموده باشد. در ادامه مطلب داستانی را به قلم مهرداد قدردان می خوانید داستانی كه شما را به هیرمبا خواهد برد و از همه آیین و رسوم آن آگاه خواهید شد. بعد از خواندن این داستان، بی شك از آنهایی كه در این سالها این مراسم را دیده اند، اطلاعات كاملتر و احساس بهتری خواهید داشت:

یا پیر هریشت

آرین نوه دلبند و عزیز خدابنده كه ده سال دارد در یك شب سرد زمستانی كه برف در حال بارش است از بامس خود كه نزد آنها زندگی می كند می خواهد كه چون زمان كودكیش برایش قصه تعریف كند و بامس قبول می كند و می گوید برایش قصه ای بنام هیرمبا كه از آداب و رسوم گذشته زرتشتیان حكایت دارد تعریف خواهد كرد و اضافه كرد كه خود از زمان كودكی تا به امروز شاهد برگزاری این مراسم و سیر دگرگونی آن بود هاست بامس خدابنده چنین شروع كرد:

نوه عزیزم اول بگذار برایت بگویم كه هیرمبا چه معنی می دهد و كلا چه مراسمی است باید بگویم كه معنی كلمه هیرمبا را كسی به درستی نمی داند بعضی "بیش باد" و "افزون باد" معنی كرده برخی فروزان باد تعبیر كرده اند و به تازگی "آگاهی ام باد و آموزشم باد" گفته اند ولی در اصل جشن سده است كه بر اساس تقویم و گاه شماری قدیم كه كبیسه در آن رعایت نشده در روز اشتاد ایزد و آذر ماه قدیمی در بعضی دهات یزد از جمله شریف آباد اردكان یزد برگزار می شده و می شود انجام این مراسم تحث عنوان هیرمبا صورت می گیرد و حال خود قصه هیرمبا:

آرین گلم من كه به حدود هفت هشت سالگی رسیده بودم در عصر روز هیرمبا با بچه های هم سن و سال خود وظیفه داشتیم كه به در خانه تك تك مردم ده (شریف آباد) برویم و با خواندن شعری بدین مضمون كه "شاخ و شاخ ارمنی(خرمنی)- هر كه شاخی بدهد هدا مرادش بدهد. هر كه شاخی ندهد خدامرادش ندهد" از صاحب خانه برای آتش افروزی شب، هیزم جمع آوری كرده به محل آتش افروزی بیاوریم و تا هنگام شب این كار توسط ما ادامه می یافت و تلی از هیزم فراهم می گشت و با غیزلی كه از پیرهریشت توسط بزرگترها آورده می شد (كه به اصطلاح غیزلیها نامیده می شدند و بر روی الاغ حمل می شد) یك جا می گشت و هنگام آتش افروزی با شادی به آتش كشیده می شد در این وقت آرین پرسید پدربزرگ غیزل و غیزلیها یعنی چه؟ پدربزرگ توضیح داد كه غیزل همان بوته های مرتعی است كه در بیابانهای اطراف پیرهریشت می روید و برای آتش افروزی بسیار مناسب است و غیزلیها كسانی بودند كه برای كندن و جمع آوری این غیزلیها كه بعدا مفصل خواهم گفت روز قبل هیرمبا به پیر هریشت می رفتند.

حال ادامه داستان نوه گلم كار جمع آوری هیزم از خانه ها در روز هیرمبا برای زمانی بود كه ما كوچك بودیم و هنوز توانایی نداشتیم كه با پای پیاده یا با الاغ و دوچرخه با غیزلیها به پیر هریشت برویم ولی وقتی این توانایی را می یافتیم و به حدود پانزده شانزده سالگی می رسیدیم برای جمع آوری غیزل به پیر هریشت می رفتیم و جمع آوری هیزم در ده را به كوچكترها واگذار می كردیم، یادم هست اولین بار كه برای جمع آوری غیزل به پیر هریشت رفتم درست شانزده سال داشتم و با الاغ به اتفاق جوانان ده كه همگی الاغ داشتند عازم پیر شدیم، رفتن به پیر هریشت عصر روز قبل هیرمبا یعنی روز ارد ایزد انجام می گرفت حدود ساعت 3 بعد از ظهر شروع به رفتن كردیم ناگفته نماند كه قبل از آن مادرم چون دیگر مادرها برای سفرم نان و سفره كه شامل نان و سیب زمینی و تخم مرغ آب پز بود، آماده كرده بود در مسیر خیلی خوشحال بودم و سر از پا نمی شناختم چون احساس می كردم كه دیگر بزرگ شده ام آخر جزو غیزلیها پذیرفته شده بودم در طول مسیر حدود سه تا چهار ساعته هر كسی از خاطرات شیرین خود حكایت می كرد و گاهی هم كسانی كه صدای خوبی داشتند آواز می خواندند به انبار فرهاد كه رسیدیم توقفی كوتاه داشتیم و پس از صرف آب و میوه به راه ادامه می دادیم و حدودا غروب آفتاب به پیر بر حق پیر هریشت رسیدیم ابتدا بار و بنه خود را در خیله معروف غیزلیها گذاشتیم توبره الاغها كه حاوی كاه و یونجه و كمی جو بود آماده كرده بر سرشان بستیم و دست و روها را شسته و به پا بوس پیر شرفیاب شدیم هنوز كه هنوز است آن لحظات شیرین و به یادماندنی در لوح خاطرم نقش بسته و آن اوستا و راز و نیاز با پیر و شوق رسیدن به پیر و غیزلی شدن حالتی وصف ناپذیر داشت كه نمی توان تعریف كرد بعد از آن برای استقرار به خیله غیزلیها كه حالت مركزیت برای این دو روز داشت برگشتیم و مردم دیگر اعم از زن و مرد ه هر كدام نذری داشتند یا برای كمك آمده بودند هم كم كم سر می رسیدند و در خیله ها مستقر می شدند و برای دور هم بودن و شبی به یادماندنی را سپری كردن به خیله غیزلیها می آمدند یادم هست پیرمردان و میانسالانی بودند كه گرد پیری بر چهره شان نشسته بود ولی با توجه به اعتقادی كه به این مراسم داشتند خود را جز جوانان غیزلی دانسته و در خیله غیزلیها با جوانان حشر و نشر داشتند مردم كه در خیله جمع می شدند نقل حكایت های شیرین توسط بزرگترها شروع می شد و كسانی هم كه دستی در آواز داشتند با آوای خوش خود شادی بیشتری را به خیله می آوردند.

بعد هنگام صرف شام فرا می رسید همه نان و سفره خود را بر می داشتند و در خیله گرداگرد هم می نشستند و شام در فضایی گرم و دلنشین صرف می شد تعارفات این زمان دیدنی بود كه هر كس از سفره خود چیزی به بغل دستی خود تعارف می كرد بعد از شام جوانان به بازی و پیران به صحبت و صرف چای تهیه شده با آبِ آب انبار كه مزه ای خوش به چای می داد می پرداختند. بازی جوانان شامل بازیهای نظیر كله كشُگ و شَللنگ سرتراش بود كه تا پاسی از شب ادامه می یافت در این وقت آرین از بامس خود پرسید كه كله كشگ و شللنگ سرتراش چه بازی است؟ بامس آرین گفت كه كله كشگ همان بازی قایم باشك است و شللنگ سرتراش بدین صورت بود كه نفری برای اصلاح سر نزد آرایشگر می آمد و آرایشگر نیز با خواندن شعرهایی به اصطلاح سر او را می تراشیدند و تعدادی از جوانان نیز در خواندن شعرها با او همراهی می كردند بامس قصه را ادامه داد و گفت كه بالاخره نیمه های شب همگی برای استراحت آماده می شدند تا فردا سحر عازم كندن غیزل شوند و سخر فردا حدود ساعت 4:30 صبح غیزلیها برای خواندن گاه اشهن و صرف چای از خواب بر می خاستند بعد از خواندن گاه اشهن و صرف چای و برداشتن بیل و طناب به بیابانهای اطراف پیر رهسپار می شدند و مشغول كندن غیزل می شدند جوانان كندن غیزل و جمع آوری آن را بر عهده داشتند و پیرمردان و میان سالان نیز وظیفه بستن بار غیزل برای حمل با الاغ كه ریزه كاری و بلدیت خاصی می خواست را بر عهده می گرفتند ب تعداد الاغهایی كه آورده شده بود بار بسته و آماده می گردید و حدود ساعت 10 صبح به پیر بر می گشتند و دست و روها را شسته برای به جا آوردن گاه هاون همگی به پا بوس پیر می رفتند و بعد برای صرف ناشتایی به خیله بر می گشتند لازم به یادآوری است خانمهایی كه به پیر آمده بودند در مدتی كه مردها برای جمع آوری غیزل می رفتند آنها مسئولیت تهیه سیرگ و آماده كردن آن با پشمك برای ناشتایی غیزلیها را بر عهده داشتند و این بر اثر نذری بود كه بعضی ها داشتند همچنین در این مدت زمان، كسانی كه گوسفند نذری داشتند نذر كرده و برای نهاد و عصرانه غیزلیها آماده می كردند بهر حال ناشتایی سیرگ و پشمك صرف می شد و بچه ها كمی استراحت كرده و زمان را تا وقت ناهار با شادی طی می كردند ناهار كه شامل قلیه جگر بود و بسیار خوشمزه و خوش طعم تهیه شده بود صرف می شد.

پس از آن مراسم چوب زنی و شربت خوری شروع می شد و آن از این قرار بود جوانانی كه برای اولین بار به غیزل می آمدند یا تازه داماد بودند یا اولین بچه شان به دنیا آمده بود بایستی چوب می خوردند و شربت می دادند همچنین در برگشت به ده و شبهای بعد از هیرمبا كه بعدا خواهم گفت در منزل خود نیز شربت می دادند. خلاصه من نیز آنسال چون بار اولم بود كه به این مراسم آمده بودم چوب خوردم و شربت هم دادم چوب زنی بدین شكل بود كه چند جوان با هم شخصی كه باید چوب می خورد را سر دست بلند می كردند و یكی از آنها با چوب به آرامی به پشت او می زد و در این هنگام نزدیكان آن نفر با كله قند می آمدند و به اصطلاح قند را خوش و خیر، او می كردند و با هابیرگ های بلند او از چوب خوردن بیشتر نجات می یافت و آن كله قند در لگن پر از آب كه در آن تخم شربتی ریخته بودند قرار می دادند تا شربت مهیا شود بعد از آن همگی با شادی و شربت غیزل آن شخص را می خوردند و سراغ نفر بعدی می رفتند تا نفر آخری كه بایستی چوب بخورد چوب زده می شد و شربت هم به شادی خورده می شد و پس از آن حدود ساعت 4 بعدازظهر آبگوشت معروف غیزلی با طعم بسیار لذیذ آماده شده در خیله غیزلیها را میل می كردند و به كسانی هم كه نیامده بودند سهمی از گوشت كوبیده برای هم بهره شدن تعلق می گرفت كه حاضرین برای آنها می بردند.

بعد از صرف این عصرانه خوشمزه كم كم آماده می شدند كه بار غیزل بچه های غیزلی را با الاغها كنند تا غیزلیها عازم ده شوند بارهای غیزل بر روی الاغها قرار می گرفت و جوانان غیزلی خوشحال و خندان پشت سر هم یكی پس از دیگری بطرف ده به راه می افتادند و تا غروب آفتاب به ده می رسیدند مردم ده هیزمهای خانه ها را كه توسط بچه های كوچك تر جمع آوری شده بود، سر و سامان داده و در محل آتش افروزی انباشته و منتظر بچه های غیزلی بودند و با ورود اولین نفر غیزلی هابیرگ جمع بلند می شد و جوانان غیزلی با سر و صورتی گرد و خاك آلود و خسته اما خوشحال و سرفراز یكی پس از دیگری سر می رسیدند، مردم كمك می كردند بار الاغها را پایین آورده طناب آن را جدا كرده و غیزل ها را در بغل و روی هیزمها قرار می دادند و تلی بزرگ از هیزم و غیزل برای آتش فراهم می گشت.

سپس جوانان غیزلی برای مراسم خدابیامرزی آماده می شدند در برابر تل هیزم در دو طرف رو به روی هم قرار می گرفتند و نفری كه حضور ذهن كافی داشت و اسامی درگذشتگان ده را بر می شمرد و با هر اسم نفر درگذشته، جوانان یك طرف تا كمر خم شده فریاد می زدند "هیرمبا" و با رقابت دو دسته صداهای هیرمبا هر لحظه به اوج می رسید تا جایی كه صدای هیرمبا در اردكان نیز شنیده می شد و مسلمانان نیز برای تماشای آتش جمع می شدند بعد از اتمام مراسم خدابیامرزی موبد آفرینگان آتش بدست كه شعله های آتش از آن زبانه می كشید و از پای آتش شاه ورهرام آورده بود سر می رسید در حالی كه زمزمه های اوستا بر لب داشت در اطراف تل هیزم در جاهای مختلف آن شعله آتش بر می افروخت و بر اثر وجود غیزل كه سریع گر می گرفت. شعله ها خود را به عرش می رسانیدند و منظره ای بسیار با شكوه پدید می آمد و چنان روشنایی و حرارتی برپا می گشت كه عظمت آن فقط دیدنی است و نه تعریف كردنی و مردم تا زمانی كه شعله ها سر بر آسمان داشت، می ماندند و بعد با خداحافظی از یكدیگر و جوانان غیزلی نیز با وعده گذاشتن برای شب بعد به خانه های خویش می رفتند.

فردا صبح زود بانونی خانه با آتشدان به محل آتش افروزی می آمد و چند تكه گل آتش از آتش های به جا مانده از شب گذشته را بر می داشت، به خانه بر می گشت. عود و كندر و اسفند بر آن می ریخت و در تمام خانه جهت تبرك می چرخاند و سپس به محل شاه ورهرام می آورد. آتشدان خود را در مجمری بزرگ كه آتش خانه های دیگر نیز در آن قرار می گرفت خالی می كرد، در پایان كار موبد با خواندن اوستا گلی از آتش مجمر را به پای آتش شاه ورهرام می برد.

سر شب كه فرا می رسید جوانان غیزلی در محل هیرمبا (آتش افروزی) جمع می شدند تا خود را برای خدابیامرزی كه باید در خانه تك تك افراد ده اعم از خالی از سكنه یا پر می رفتند، آماده كنند. بدین صورت كه محل هیرمبا (آتش افروزی) محل انشعال بود و جوانان دو گروه می شدند و گروه ها در دو جهت ده به راه می افتادند و در پایان كار، آخر ده بهم می رسیدند. هر گروه شامل این نفرات بود: یك نفر كه اسم درگذشتگان هر خانه را می خواند و یك نفر انباردار كه تخمه و آجیل جمع آوری شده را در چادر شبی كه به كمر بسته بود می ریخت و یك كمك انباردار و بقیه نفرات كه همگی با هم بعد از هر اسم در گذشته با صدای بلند، هیرمبا می گفتند.

آرین وسط حرف پدربزرگ خود پرید و گفت آجیل و تخمه از كجا می آوردند؟ پدربزرگ توضیح داد كه بعد از پایان خدابیامرزی هر منزل، خانم خانه با بشقابی پر از آجیل و تخمه از خانه بیرون می آمد، آن را پیشكش و از بچه ها تشكر می كرد و این آجیلها توسط انباردار و كمك او جمع می شد تا در پایان بین بچه ها تقسیم شود.

و پدربزرگ ادامه داد كه این مراسم خدابیامرزی سه شب بعد از آتش افروزی ادامه می یافت و بعد از این كه دو گروه كار خدابیامرزی را به اتمام می رساندند در آخر ده بهم می رسیدند، آنجا دو انباردار محتویات چادرشب ها حاوی آجیل و تخمه را یكجا كرده و تقسیم می نمودند و بعد به خانه نفراتی كه بایستی شربت بدهند می رفتند. این نفرات كسانی بودند كه آن سال برای بار اول به غیزل كنی رفته بودند.

ابتدا بیرون خانه خدا بیامرزی می دادند، سپس با هابیرگ وارد خانه می شدند و دوباره نفر مورد نظر باید چوب می خورد او را روی دستها بلند كرده چوب می زدند و با خوش و خیر كله قند به غائله پایان داده می شد و شربت آماده می گشت با شادی و خوشحالی میل می شد و سپس جوانان غیزلی به اتفاق دعوت شدگان به شادی و پایكوبی می پرداختند. انجام نمایشاتی نظیر "تقی مرده"، "الان می روم تو آفتابه" توسط بازیگران محلی دیدنی و شادی آفرین بود و شبی به یادماندنی را با صرف شربت، شیرینی و چای پشت سر می گذاشتند و به منازل خود مراجعت می كردند و این مراسم خدابیامرزی و شربت خوری تا سه شب ادامه داشت با این تفاوت كه شب آخر با خدابیامرزی مس(خدابیامرزی بزرگ) همراه بود. بدین شكل كه جوانان علاوه بر خدابیامرزی درب منازلها، آخر شب در محل هیرمبا جمع شده و تمام افراد درگذشته ده را یاد كرده و خدابیامرزی می دادند و مراسم هیرمبا پایان می یافت.

آرین در این هنگام گفت، پدربزرگ در خانه ها چطوری خدابیامرزی می دادند؟ پدربزرگ گفت نوه گلم سئوال خوبی بود. خدابیامرزی به زبان دری گفته می شد و نحوه آن به این شكل بود كه نفر خدابیامرزی دهنده می گفت:"نوم بزرگ و نوم خذا"، بقیه می گفتند "مس و وه بوت"، بعد نام درگذشتگان را یاد می كرد و بچه ها با شنیدن هر نام درگذشته بلند می گفتند هیرمبا، پس از پایان نام درگذشتگان آن خانه گوینده می گفت:

"مسیر، مسیر واز بوت- اسب تازی كمر زرین باد- گنم انبار شما جی و ماجی- گنم و گمه، روزن و جو" و در پایان می گفت "راسو شوم كشا" كه آرین جان معنی این اشعار، بیشتر دعا برای صاحب خانه است و برای او پیشرفت و بی نیازی درخواست می شود.

نوه گلم بدین روش یكی از مراسم های زیبا، دوست داشتنی و جالب توجه اجرا می شد كه حكایت از همازوری و هم اندیشی و شادی همراه با یاد درگذشتگان دارد.

در این وقت آرین كه به وجد آمده بود از پدربزرگ خواست كه سال آینده حتما او را به این مراسم ببرند تا او نیز غیزلی بشود. پدربزرگ هم قول داد كه سال آینده به اتفاق به مراسم هیرمبا بروند و آرین نیز جز غیزلیها بشود.

پدربزرگ با تعریف این قصه واقعی و با یادآوری خاطرات گذشته حلقه های اشك در چشمانش نشسته بود و بغضی ناگشوده در گلو داشت با چهره ای اشك آلوده نوه اش را طرف سخن قرار داد و گفت : نوه ی عزیزم ما زنده ی مراسم و آداب و اعتقادات پاك گذشته هستیم، شما نسل بعد از ما سعی كنید این اعتقادات و مراسم های دلنشین كه یادگار نیاكان خردمند ماست و برگرفته از دین پاك اهورایی است را به بهترین وجه به پا دارید، در برگزاری آن كوشا باشید و چون نیاكان تلاشگر و فداكارمان آنها را حفظ كرده و به نسل بعد از خود بسپارید.

آرین نیز كه شدیدا تحت تاثیر قصه سراسر واقعیت حرفها و چهره اشك آلود پدربزرگ قرار گرفته بود، قول داد كه چنین كند.

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 19 شهریور 1390    | توسط: شریف آباد    | طبقه بندی: مراسم،     | نظرات()